السيد الطباطبائي ( مترجم : شيروانى )

68

ترجمه و شرح بداية الحكمة ( فارسى )

توضيح اين‌كه هيچ‌يك از وجود و عدم ، در مفاهيم ماهوى اخذ نشده است . مثلا اگر مفهوم انسان را تحليل كنيم ، به مفاهيم جوهر ، جسم ، حساس و مانند آن دست خواهيم يافت ، ولى هرگز به مفهوم وجود نخواهيم رسيد . و به همين دليل بود كه گفتيم : وجود زائد بر ماهيت است . حال اگر انسان به وجود متصف شود و در خارج تحقق يابد اين اتصاف در اثر ضميمه شدن وجود به آن است و الّا ، اگر خودبه‌خود متصف به وجود شود ، انقلاب لازم مىآيد . انقلاب يعنى آن‌كه يك شىء بدون آن‌كه تغييرى در آن رخ دهد و چيزى بر آن افزوده يا از آن كاسته شود ، چيز ديگرى گردد . محال بودن انقلاب ، روشن و واضح است ، زيرا مستلزم اجتماع نقيضين است . بنابراين ، اتصاف ماهيت انسان به موجوديت در اثر ضميمه شدن وجود به آن مىباشد . پس آن‌چه اصيل است و حقيقتا واقعيت دارد همان وجود است و ماهيت ، چيزى جز يك قالب ذهنى كه از وجود انتزاع مىشود ، نيست . « 1 » دفع يك شبهه برخى گفته‌اند : ماهيت نه خودبه‌خود متصف به موجوديت شده و نه به واسطهء ضميمه شدن وجود به آن ، بلكه به واسطهء انتساب آن به آفريدگار جهان است كه موجود شده است . انسان پيش از آن‌كه اضافهء به خالق پيدا كند معدوم است ، و پس از اضافه به او ، موجود مىشود . در پاسخ به ايشان بايد گفت : پس از انتساب انسان به خالق جهان ، آيا چيزى بر ماهيت انسان افزوده شده يا آن‌كه هيچ تغيير در آن رخ نداده است ؟ اگر بگوييد :

--> ( 1 ) . استاد مطهرى - كه رحمت خداوند بر او باد - در تقرير اين برهان مىگويد : انسان ، كه ماهيت است ، در ذات خود نسبتش با وجود و عدم على السّويه است ، نه استحقاق حمل « موجود » را دارد و نه استحقاق حمل « معدوم » را . انسان آن‌گاه استحقاق حمل « موجود » را دارد كه توأم با وجود در نظر گرفته شود ، و آن‌گاه استحقاق حمل « معدوم » را دارد كه توأم با عدم در نظر گرفته شود . بخلاف خود وجود كه عين هستى و واقعيت داشتن است و به عبارت ديگر ، موجوديت از حاقّ ذات وجود انتزاع مىشود ولى از حاق ذات ماهيت انتزاع نمىشود ، بلكه از ماهيت توأم با وجود انتزاع مىشود . پس وقتى كه مىبينيم قاطبهء ماهيت‌ها به سبب وجود از حدّ استوا ، يعنى از حدّ تساوى نسبت با وجود و عدم خارج مىشوند ، چگونه ممكن است وجود اصيل نباشد . ( شرح منظومه ، ج 1 ، ص 41 ) .